|
سخنان
شهید شیخ احمد کافی (ره) :
در آخرين
روزهاى حيات رسول خدا صلى
الله عليه و آله به ايشان خبر دادند كه شما هنوز
زنده هستيد آنگاه ابوبكر ميخواهد كه بر خلاف
فرمايشاتتان عمل كند0 اكنون او در محراب مسجد
ايستاده است و مى خواهد به عنوان امام با مردم
نماز بخواند0 پيامبر چون بسيار مريض بود و نميتوانست
راه برود، بدنبال على عليه السلام و فضل
بن عباس فرستاد تا بيايند و زير بغل حضرت را
گرفته به مسجد ببرند0 در مسجد پيامبر گوشه عباى
ابوبكر را گرفت، او را كنار زد و خود در محراب
ايستاد و نماز را با مردم خواند0 آنگاه بر
منبر رفت و فرمود : همه مردم را خبر كنيد و به
ايشان بگوييد كه اين آخرين منبر من است و پس از
اين ديگر مرا نخواهند ديد0 همه مردم كه آمدند،
فرمود : مردم ! من چگونه پيامبرى براى شما
بودم ؟ همه گفتند : پيامبر خوبى بوديد0 فرمود
: هر چه كه شما را به بهشت نزديك ميكند، به
شما گفتم و هر چه را هم كه شما را به جهنم نزديك
ميكند، گفتم0 آيا هرگز از شما براى رسالتم
مزدى خواستم0 گفتند : نه، يا رسول الله0 فرمود
: اكنون كه ميخواهم از ميان شما بروم، از شما
مزدى ميخواهم0 عده اى فكر كردند كه پيامبر پول
ميخواهد لذا سرها را پايين انداختند0 حضرت فرمود
: اى مردم ! سرهايتان را بالا بياوريد0 من
پول نميخواهم0 من از ميان شما مى روم و دو چيز
گرانبها را در ميانتان باقى ميگذارم : كتاب خدا
و عترتم، يكى قرآن و ديگرى على و فاطمه و فرزندان
اين دو0 اين دو از هم جدا نمى شوند تا در
حوض كوثر بر من وارد شوند0 مزد من نگهدارى از
اين دو است0 مردم گفتند : چشم ! سپس زير بغل رسول
خدا را گرفتند و به منزل بردند0 روزهاى
بعد
حال پيامبر بدتر شد0 ابوبكر و عمر كه پدر زنهاى
پيامبر - عايشه و حفصه بودند به عيادت حضرت
رفتند0 آن دو كه به حضور پيامبر رسيدند0 حضرت
فرمود : آنچه را كه در مسجد گفتم، شفاهى بود،
اكنون ميخواهم كه يك سند كتبى نيز بجا بگذارم0
دوات و كاغذ بياوريد0 عمر رو به ابوبكر كرد
و گفت : پيامبر تب كرده است و - العياذ بالله
- هذيان ميگويد0 بدين ترتيب با جلوگيرى از نوشتن
آن سند كتبى، آن دو بعد از رحلت پيامبر آنچه
كه نمى بايست ميكردند، كردند0 تاريخ مى نويسد
كه يك روز بعد از رحلت پيامبر، ابوبكر دستور
داد تا کارگرهای فدك را بيرون كردند و فدك را غصب كردند0
اميرالمومنين هم در مسجد با ايشان محاجه كرد
و رسوايشان نمود0 مردم تهيج شدند0 ابوبكر به
عمر گفت : اگر يكبار ديگر على در مسجد به احتجاج
بپردازد، تمام مردم از ما رويگردان مى شوند،
فكرى بكن0 عمر گفت : فكر نميخواهد، او را مى
كشيم0 ابوبكر گفت : چه كسى جرات دارد كه با على
روبرو شود ؟ عمر گفت : خالد بن وليد0 خالد از
اراذل و چاقوكشهاى مدينه بود0 ابوبكر كسى را بدنبال
او فرستاد0 خالد كه به خانه ابوبكر آمد، ابوبكر
از او پرسيد : چرا با ما كنار نمى آيى ؟ گفت
: تو جيبهاى مرا پر از پول كن تا هر كارى بگويى
بكنم اگر چه كشتن على باشد0 ابوبكر گفت : اتفاقا
براى همين كار تو را احضار كرده ام0 فردا
در مسجد بهنگام نماز پهلوى على بنشين سپس منتظر
و آماده باش تا من خواستم بگويم " السلام علينا
و 000 " با يك ضربه شمشير سر از بدن على جدا
كن0 خالد هم پذيرفت0 اسماء بنت عميس كه حرفهاى
آنها را مى شنيد، فورا كنيزش را با اين پيغام
مخفيانه به منزل اميرالمومنين فرستاد كه " يا على ! اينها چنين قرارى
دارند0 فردا شما به
مسجد نياييد "0 حضرت فرمود : فردا به مسجد خواهم
رفت كه فردا خدا نگهبان على است0 روز بعد على
عليه السلام به مسجد رفت و خالد هم كه مشغول
قدم زدن در صحن مسجد بود، در صف نماز پهلوى
حضرت ايستاد0 نماز به ركعت دوم رسيده بود0
ابوبكر تشهد را گفت، سپس " السلام عليك ايها
النبى 000 " و تا خواست كه بگويد " السلام علينا
000 " به فكر فرو رفت0 با خود گفت : اگر على
مچ خالد را شمشير بدست بگيرد و بپرسد كه " بدستور
چه كسى ميخواستى مرا بكشى ؟ " و خالد هم بگويد
كه " ابوبكر دستور داده بود تا سر از بدنت
جدا كنم "، آنوقت چه كنم ؟ با اين دودلى مدتى
اين پا و آن پا كرد تا بالاخره گفت " لا تفعل
ما امرتك : آنچه را كه دستور داده بودم،
انجام
نده ، السلام علينا 000 " و نماز را تمام كرد0
حضرت رو به خالد كرد و پرسيد : ابوبكر تو را
از چه كارى نهى كرد كه نكردى ؟ خالد گفت : ابوبكر
دستور قتلت را داده بود0 ابوبكر دستپاچه شد
و با اشاره به خالد فهماند كه " ميفهمى چه ميگوئى
؟ "0 على عليه السلام به خالد فرمود : تو
ميخواستى مرا بكشى ؟ آنگاه با دو انگشتش گلوى
خالد را فشارى داد كه رنگ از چهره خالد پريد0
ابوبكر سراسيمه به عمر گفت : على الان خالد
را مى كشد عمر گفت : بگذار بكشد0 در همين وقت
ابن عباس وارد شد0 ابوبكر دست به دامن او شد0
ابن عباس جلو رفت و گفت : على جان ! من ابن عباسم
و تو را به صاحب اين قبر مطهر، رسول خدا قسم
ميدهم كه خالد را رها كنى0 على عليه السلام تا
نام مبارك پيامبر را شنيد، اشك در چشمهايش حلقه زد و آنوقت بود كه خالد را رها كرد0 |