|
سخنان
شهید شیخ احمد کافی (ره) :
در زمان خلافت عمر ،
مردم مدائن كه
از دست دزدان شهر به تنگ آمده بودند نامه اى
مفصل به او نوشتند و درخواست عزل فرماندار وقت
و نصب فرد لايق ديگرى به جاى او را نمودند0 عمر
به خدمت حضرت على عليه السلام آمد تا از آن حضرت
راهنمايى بخواهد ، ايشان هم سلمان را به او
پيشنهاد فرمودند0 سپس عمر در طى نامه اى فرماندار
قبلى را معزول و سلمان را به فرماندارى
مدائن منصوب كرد0 سلمان صبح روز بعد عازم
مدائن شد0 خبر كه بر آنجا رسيد ، تمام اعيان
و اشراف شهر بازارها را تعطيل كردند و به استقبال
فرماندار جديد آمدند0 سلمان هم كه با لباسى
از كرباس و الاغى برهنه در راه بود ، بالاخره
به مدائن رسيد0 شخصى از او پرسيد :پيرمرد
! آيا در راه فرماندار جديد مدائن را نديدى
؟ سلمان فرمود : آرى ، ديدم0 مرد پرسيد : چه
لباسى به تن داشت ؟ فرمود : لباسى مثل مال من0 مرد
باز پرسيد : چه شكل و شمايلى داشت ؟ سلمان فرمود
: هم شكل من بود0 گفتند : نكند كه خود شما فرماندار
جديد مدائن هستيد ؟ فرمود : آرى ، فرماندار
جديد مدائن منم0 تك تك اعيان و اشراف مدائن
شخصا از او درخواست ميكردند كه براى استراحت
به منزلشان برود اما سلمان نپذيرفت و فرمود
: من براى كار كردن آمده ام و از هم اكنون
شروع ميكنم0 بسيار خوب ، آيا با من كارى داريد
؟ گفتند : از دست دزدان غارتگر شهر به تنگ آمده
ايم0 براى ما كارى بكنيد0 سلمان فرمود : برويد
و به آن سگ بگوييد كه غلام على عليه السلام
آمده است و با تو كارى دارد0 عده اى با خود
گفتند : اين پيرمرد ديوانه است اما چون در ضمن
ديوانگى فرماندار هم هست ، بناچار بايد دستورش
را اطاعت كنيم0 مردم پيش آن سگ رفتند و گفتند
: غلام على با تو كار دارد0 سگ هم بلافاصله
به نزد سلمان آمد و در مقابل او شروع به ماليدن
پوزه خود به زمين كرد0 سلمان فرمود : اى سگ
! امشب نگهبانى بازار مدائن با توست0 به مردم
نيز فرمود : امشب كسى حق ندارد كه درب دكانش
را قفل بزند0 فردا صبح كه مردم به بازار آمدند
، با صحنه عجيبى روبرو شدند : اجساد دزدان
كه همگى بدست سگ كشته شده بودند ، بخاك و خون
افتاده بود0 |