|
سخنان
شهید شیخ احمد کافی (ره) :
سلمان فارسى
از كنار باغى مى گذشت كه ديد پيرمردى در آنجا
نشسته است0 پيرمرد تا او را ديد، گفت : اى مرد
! من يهودى هستم، تو چه دينى دارى0 سلمان گفت
: اسلام0 پيرمرد گفت : ما يهوديها هر وقت كه
مشكلى داشته باشيم ، پيرمردهايمان را جمع مى كنيم
كه آنها خدا را به موسى بن عمران قسم بدهند
تا مشكل ما حل شود0 حالا هم گرچه تو يهودى
نيستى اما پيرمرد كه هستى و لذا من از تو ميخواهم
كه بيايى و با من دعا كنى تا خدا دختر مرا
كه هم كور است و هم فلج ، شفاء بدهد0 اگر دخترم
خوب بشود ، من مال و ثروت فراوانى بتو مى بخشم0
سلمان گفت : اگر دخترت شفاء بيابد ، مسلمان
خواهى شد ؟ پيرمرد يهودى گفت : آرى0 سلمان
هم دخترك كور و فلج را به همراه پدرش به منزل
حضرت على عليه السلام برد0 حضرت كه ماجرا را
شنيد ، فرمود : سلمان ! برو و حسينم را بياور0
حسين عليه السلام به همراه سلمان بنزد پدر آمد
و ظرف آبى هم بدستور حضرت آورده شد0 آنگاه على
عليه السلام فرمود : حسين جان ! دستت را به اين
آب بزن و چند قطره از آن را به چشمان اين دختر
بپاش0 همينكه امام حسين عليه السلام آن چند
قطره آب را به چشمان دختر پاشيد ، سياهى ها از
جلو چشمان دختر بكنارى رفت0 دختر چشمانش را
باز
كرد و بعد از يك نگاه به امام حسين عليه السلام
، شهادتين را گفت و مسلمان شد0 سپس على عليه
السلام فرمود : دختر را بيرون ببريد و بقيه
آب ظرف را بر بدنش بريزيد تا علت اصلى بيمارى
هم برطرف شود0 فرداى آنروز پيرمرد دخترش را
كه ديگر شفاء يافته بود ، به خانه حضرت آورد و
عرض كرد : من اين دختر را در خدمت شما قرار مى
دهم كه چندى در نزدتان بماند و از تربيت اسلامى
شما بهره مند بشود0 دخترك كه " هنده " نام
داشت ، چند ماه در خانه امير المومنين خدمت كرد
تا آنكه پدرش از شام به ديدار او آمد0 حضرت به
پدر هنده فرمود : دخترت را نيز به همراهت ببر0
هنده گفت : پدر جان ! دوست داشتم كه همينجا
بمانم و كنيز بچه هاى فاطمه ( عليها السلام
) باشم اما چون امير المومنين دستور داده
است ، بهمراهت مى آيم0 هنده بهنگام رفتن ، خود
را بر پاهاى زينب عليها السلام افكند ، با گريه
بسيار از ايشان خداحافظى كرد و بهمراه پدرش
راهى شام شد0 چند بعد معاويه در شام هنده را
به همسرى يزيد در آورد0 مدتها از ازدواج هنده
با يزيد گذشته بود كه يكشب صداى گريه اى از
خرابه اى در بيرون قصر بگوش او رسيد0 هنده پرسيد
: چه خبر است ؟ يزيد گفت : اين صداى اهل بيت
خارجيانيست كه بر ما خروج كرده بودند0 ما آنها
را به قتل رسانديم و بازماندگانشان را به اسيرى
گرفتيم كه اكنون در آن خرابه هستند0 هنده از
يزيد اجازه گرفت تا به تماشاى اسيران برود و سپس
به همراهى كنيزهايش به خرابه رفت0 در خرابه او
با همان لباسهاى فاخر و قيمتى خود، روبروى حضرت
زينب بر خاك نشست و پرسيد : بى بى جان، شما
اهل كجاييد ؟ حضرت زينب فرمود : مدينة الرسول0
هنده گفت : من مدتى را در يكى از محله هاى
مدينه به كنيزى گذرانده ام و اكنون هم به كنيزى
براى خانواده اى كه در آن بودم، افتخار مى
كنم0 شما اهل كدام محله مدينه هستيد ؟ بى بى فرمود
: محله بنى هاشم0 هنده پرسيد : پس شما آقاى
من حسين عليه السلام را مى شناسيد ؟ دل بى بى
آتش گرفت اما هيچ نگفت ، اينبار هنده پرسيد : شما كه اهل محله بنى هاشم هستيد ،
بگوييد ببينم
آيا خانم و سرور من ، زينب را مى شناسيد ؟ اينجا بود كه حضرت زينب عليها السلام
با گريه سر
بلند كرد و فرمود : هنده ! من خود زينب هستم0
هنده حق داشت كه او را نشناسد، آخر زينبى كه او ديده بود ، هنوز كربلا را نديده بود0 |