" اثر نيكى به والدين "

سخنان شهید شیخ احمد کافی (ره) : يكى از جوانان بنى‏ اسرائيل شغلش تجارت بود و وضع مالى بسيار خوبى‏ داشت‏0 او پدر فقيرى داشت كه گاهگاهى به او سر مى زد0 اى آنهايى كه دستتان به دهانتان مى رسد و والدينتان فقيرند، بيشتر مراعات ايشان را بكنيد چرا كه آنها از پيرى به اندازه كافى‏ شكسته شده اند و ديگر تحمل دل شكستگى از بى‏ اعتنايى و رفتارها و گفتارهاى تند شما را ندارند0 بگذريم، يكبار ده پانزده روز گذشت و جوان ديد كه از پدرش خبرى نشد0 وقتى كه به خانه‏ پدرى آمد ديد كه ايشان از لحاظ مالى وضعشان‏ بسيار آشفته و پريشان است‏0 آنگاه بود كه تصميم‏ گرفت تا والدينش را به نزد خود ببرد0 اما دلش هم نميخواست كه فقر مالى ايشان را به رخشان بكشد و ميخواست كه پيشنهادش را كاملا مودبانه مطرح‏ كند، اما چگونه ؟ مى دانيد چه كرد ؟ گفت : بابا جان، من از شما گله اى دارم‏0 پدرش پرسيد : از من ؟ چه گله اى دارى ؟ مگر من چه كرده ام ؟ گفت‏ : بابا جان، من پدرى به كم لطفى شما نديده ام‏0پدرش پرسيد : چطور ؟ گفت : شما پسرت را روى اين ‏همه ثروت انداخته اى ( مى گويد " تو " انداختى‏، نمى گويد كه " خودم " پيدا كرده ام ) و خودت‏ را كنار كشيده اى و راحت كرده اى آيا فكر اين‏ را نكردى كه من - جوان خام بى تجربه - ممكن است‏ كه يكوقت اشتباه كنم ، هم خود گرفتار بشوم ، هم‏ شما از آتش اشتباه من بسوزى ؟ آخر چرا قدمى‏ براى راهنمايى من برنميدارى ؟ به اين ترتيب‏ پيشنهادش را آنگونه بيان كرد كه پدرش فكر كند واقعا اين فرزندش است كه محتاج اوست نه برعكس‏0او اينگونه پدرش را مودبانه بنزد خود برد و سر جاى خودش نشاند0 كارگرانش را هم جمع كرد و گفت‏ : شما تا حالا چند نفر بوديد ؟ گفتند : دوازده‏ نفر0 گفت : از امروز اين مغازه سيزده كارگر دارد0 پرسيدند : سيزدهمى كيست ؟ جواب داد : خود من‏0 باز پرسيدند : پس كارفرما و رئيس كيست ؟ گفت : پدرم‏0 ( جوانها ! اگر به پدرتان احترام‏ بگذاريد، در اصل به خودتان احترام گذاشته ايد )يكروز پدر قبايش را از تن درآورد، تا كرد، زير سرش گذاشت و خوابيد0 پسر هم پشت ميز تجارت‏ نشست‏0 مدتى نگذشته بود كه يك مشترى به مغازه‏ آمد و گفت : آقا از اين نوع گندم چقدر دارى ؟ پسر گفت : چقدر ميخواهى ؟ پاسخ داد : خيلى‏0 پسر هم گفت : من هم خيلى دارم‏0 مشترى گفت : مثلا دويست تن‏0 او گفت : اشكالى ندارد0 من سيصد تن‏ هم دارم‏0 در باره قيمت هم توافق كردند و پسر پولها را نقدا گرفت‏0 خريدار گفت : جنسها را رد كن كه تحويل بگيرم‏0 پسر گفت : جنس را فردا تحويل ميدهم‏0 مشترى پرسيد : چرا ؟ پاسخ شنيد : امروز جنسها در انبار است‏0 گفت : به اين‏ كارگرها بگو تا جنسها را بيرون بياورند كه من‏ فردا نميتوانم بيايم‏0 پسر گفت : در انبار بسته‏ و كليد قفلش در جيب پدرم است‏0 او هم قبايش را درآورده ، زير سرش گذاشته و خوابيده است‏0 من‏ حاضر نيستم كه بخاطر مال دنيا پدرم را از خواب‏ بيدار كرده و ناراحتش كنم‏0 ميخواهى برو فردا بيا نميخواهى پولت را پس بگير0 مشترى هم پولش‏ را پس گرفت و رفت‏0 ساعتى گذشت و پدر بيدار شد0پرسيد : پسر جان ! معامله اى انجام دادى ؟ گفت‏ : نه، پدر جان‏0 باز پرسيد : اصلا مشترى نيامد ؟ گفت : چرا، آمد0 اتفاقا اگر معامله مان شده‏ بود0 خيلى هم عالى بود، اما تقدير ما نبود0 پدر پرسيد : چطور تقدير ما نبود ؟ پسر گفت : كم و زياد ميكرد0 پدر گفت : تو هم كم و زياد ميكردى‏0گفت : كم و زياد هم كرديم ، قيمت ما را هم قبول‏ كرد، اما او عجله داشت و جنسها را همان موقع‏ ميخواست ، جنسها هم كه در انبار بود0 پدر گفت : خوب جنس را از انبار بيرون مى آوردى‏0 گفت : درش‏ قفل بود و كليد آن در جيب شما بود0 شما هم كه‏ خوابيده بوديد، نميخواستم بيدارتان كنم‏0 پدر دست در جيبش كرد و وقتى كه ديد كليد در جيب‏ اوست خيلى ناراحت شد0 با خودش گفت : حالا ما به‏ پسرمان سودى نمى رسانيم هيچ ، به او ضرر هم مى‏ زنيم‏0 بعد رو به پسرش كرد و گفت : پسر جان ! از اين همه محبت تو ممنونم‏0 اى كاش مى توانستم‏ جبران كنم اما من كه به جز يك گاو چيز ديگرى‏ ندارم‏0 اين گاو را به تو مى دهم ، يك دعا هم‏ روى آن مى گذارم ( جوانها ! گاو يا ارث پدر مهم‏ نيست، دعاى پدرست كه مهم است )0 آنوقت چنين دعا كرد : خدايا ! به بركت همين يك گاو ثروت فوق‏ العاده اى نصيب فرزندم كن كه حداقل آن ثروت را از ما بداند و ما هم سودى به او رسانده باشيم‏0 چند روز بعد از اين دعا هم پدر از دنيا رفت‏0ببينيد خدا چه صحنه اى درست كرد تا دعاى اين‏ پدر را در مورد پسرش مستجاب كند0 از همان بنى‏ اسرائيل دو پسر عمو هم بودند كه يك دختر عمو داشتند و هر دو هم او را مى خواستند0 هر دو نفر به خواستگارى دختر عمويشان رفتند0 پدر دختر كه‏ نميدانست چه كند زرنگى كرد و گفت : من كه‏ نميخواهم با شما ازدواج كنم‏0 اين دختر من است‏ كه بايد زن شما بشود0 دختر جان ! كدام يك از پسر عموهايت را ميخواهى ؟ دختر هم با زرنگى بيشتر پاسخ داد : پدر جان ! بايد فكر كنم‏0 شب به شما ميگويم‏0 شب كه شد دختر به پدرش گفت : بابا جان‏ ! من به ثروت و زيبايى پسر عموهايم نگاه نمى‏ كنم بلكه من آنرا كه ديندارتر است ميخواهم‏0(اى پدر و مادرها ! شما را به امام زمان عليه‏ السلام قسم آيا شما چنين دخترى را در خانه‏ هايتان تربيت كرده ايد كه بتوانيد با افتخار بگوييد : اين دختر مال ماست ، نتيجه عمر ما و تعليم و تربيت ماست ؟ ! ) پدرش گفت : آن يكى‏ ديدندارتر است‏0 دختر هم گفت : بسيار خوب، من هم‏ همان را ميخواهم‏0 دختر را به عقد همان پسر عمويى كه ديندار بود درآوردند0 چند شب كه از ازدواج آن دو نفر گذشت پسر عموى دومى از ازدواجشان با خبر شد0 نيمه شبى به خانه آنها آمد و در زد0 پسر عمويش در را باز كرد و پرسيد : كارى دارى ؟ گفت : شما دختر عمو را گرفته اى‏ و به خانه ات برده اى ؟ پاسخ داد : بله‏0 او هم‏ ناگهان شمشير كشيد و در همان كوچه سر داماد را بريد0 بعد هم شمشيرش را برداشت، به خانه رفت و راحت خوابيد0 نوعروس پس از مدتى كه ديد شوهرش‏ نيامد به كوچه رفت و با جسد خون آلود شوهرش‏ روبرو شد0 فرياد زد : مردم ! شوهرم را كشتند0همه مردم جمع شدند0 اقوام او بيخبر از همه جا به در خانه آن پسر عموى قاتل رفتند كه به او خبر بدهند0 آن بى انصاف هم مثل اينكه از هيچ جا خبر ندارد با شيون و زارى كه : " اى واى پسر عمويم را كشتند " به سراغ بنى اسرائيل آمد و گفت : يا بايد قاتل پسر عمويم را به من بدهيد كه او را بكشم يا بايد خونبهايش را بدهيد0 همه‏ جمع شده بودند و از هم سوال ميكردند : چه كسى‏ او را كشته ؟ ما كه نكشته ايم چه خونبهايى‏ بدهيم ؟ دعوا بالا گرفت و سر و صدا بلند شد تا به گوش حضرت موسى عليه السلام رسيد0 آن حضرت‏ گفت : آن جوان راست ميگويد ، يا بايد قاتل را به او بدهيد يا خونبهايش را بپردازيد0 خلاصه‏ دعوا حل نشد تا جبرئيل عليه السلام آمد و مضمون اين آيه را از سوى خدا مطرح كرد : و اذ قال‏ موسى لقومه ان الله يامركم ان تذبحوا بقره‏ قالوا : اتتخذنا هزوا ؟ قال : اعوذ بالله ان‏ اكون من الجاهلين‏0 ( سوره بقره / آيه 67 ) موسى‏ عليه السلام گفت : خداوند مى فرمايد كه اگر ميخواهيد اين غائله به خوبى تمام شود گاوى را بكشيد و بدن آن گاو را به بدن اين مقتول بزنيد تا خدا اين مرده را زنده كند و خودش به شما بگويد كه قاتلش كيست ! بنى اسرائيل پرسيدند : اى موسى ! آن گاوى كه خدا گفته بايد چگونه باشد ؟ 000 قال انه يقول انها بقره لافارض و لابكر عوان بين ذلك فافعلوا ما تومرون‏0 ( سوره بقره / آيه 68 ) خداوند فرمود : آن گاو بايد نه پير باشد نه جوان‏0 بنى اسرائيل دوباره گفتند : قالوا ادع لنا ربك يبين لنا مالونها 000 ( سوره‏ بقره / آيه 69 ) رنگ آن گاو چگونه بايد باشد ؟ قال انه يقول انها بقره صفراء فاقع لونها تسر الناظرين ( سوره بقره / آيه 69 ) موسى عليه‏ السلام گفت كه خداوند مى فرمايد : رنگ آن گاو بايد رنگ زردى باشد كه هر كس نگاهش كند خوشش‏ بيايد0 حالا بنى اسرائيل دو نشانه از آن گاو دارند : يكى ميانسالى آن و دوم رنگ زرد و شاداب‏ آن، اما هنوز هم دست برنميدارند0 باز گفتند : اى موسى ! از خدا بخواه تا نشانه هاى دقيقترى‏ بما بدهد كه در تشخيص آن گاو دچار شك و شبهه‏ شده ايم‏0 قال انه يقول انها بقره لا ذلول تغير الارض و لا تسقى الحرث مسلمه لاشيه فيها 00 0 (سوره بقره / آيه 71 ) موسى عليه السلام گفت كه‏ خداوند مى فرمايد : آن گاو بايد گاوى باشد كه‏ تا بحال از آن براى شخم و آبيارى زمين استفاده‏ نكرده باشند و نقص بدنى هم نداشته باشد0 آنها هر چه گشتند، نتوانستند گاوى را پيدا كنند كه‏ همه اين چهار نشانه را داشته باشد0 براى همين ، پيش موسى عليه السلام آمدند و گفتند : نمى شود يك گاو ديگر باشد ؟ موسى عليه السلام گفت : نه‏ ، خداوند مى فرمايد كه حتما بايد همان گاو باشد0 در همين موقع يك نفر پيدا شد و گفت كه‏ گاوى را سراغ دارد كه همه آن نشانه ها را دارد و آنها را به در خانه همان پسر تاجرى كه پدرش‏ گاوى به او داده و برايش دعا كرده بود ، برد0همگى نگاه كردند و ديدند كه گاو پسر تمام نشانه‏ ها را دارد0 جريان را براى او تعريف كردند و آخر هم گفتند : دواى درد ما، گاو شماست ، آن را به چه قيمتى ميفروشيد ؟ تاجر گفت : من خيلى‏ ثروتمندم و اين گاو از لحاظ مالى اصلا برايم‏ مهم نيست اما چون اين گاو از پدرم به من رسيده‏ و مرا به ياد او مى اندازد دلم ميخواهد كه فروش‏ آن با اجازه مادرم باشد0 آنگاه از مادرش پرسيد : بنى اسرائيل گاو ما را ميخواهند0 آن را به چه‏ قيمتى بفروشم ؟ مادرش گفت : به دويست درهم‏0 بنى‏ اسرائيل گفتند : ما را مسخره كرده اى ؟ گاوى را كه پنج درهم نمى ارزد ، ميخواهى دويست درهم‏ بفروشى ؟ تاجر گفت : اگر نميخواهيد برويد0 آنها هم اول خواستند برگردند اما بعد از اينكه چند قدمى دور شدند به اين نتيجه رسيدند كه‏ پولهايشان را روى هم بگذارند تا مسئله حل شود0 بنابر اين پيش تاجر برگشتند و گفتند : اين‏ دويست درهم را بگير و گاو را بده‏0 او گفت : بايد از مادرم اجازه بگيرم‏0 مادرش گفت : پسر جان ! به آنها بگو كه بايد چهارصد درهم بدهند0بنى اسرائيل هم گفتند كه گاو را نميخواهند و رفتند0 اما دوباره پشيمان شده پولهايشان را روى‏ هم گذاشته آمدند و گفتند : گاو را بده‏0 باز هم‏ مرد گفت : بايد ببينم كه مادرم راضى است يا نه‏ ؟ اينبار هم مادرش گفت : پسر جان ! بگو هشتصد درهم‏0 خلاصه كار بجايى رسيد كه مادر گفت : پسر جان ! اگر بنى اسرائيل گاوت را ميخواهند0 بايد وقتى آن را كشتند و پوستش را كندند آنرا پر از طلا و نقره كنند و برايت بياورند0 بنى اسرائيل‏ هم كه ديدند چاره اى جز اينكار ندارند گاو را گرفتند ، كشتند، پوستش را هم پر از طلا و نقره‏ كردند و به مرد دادند0 بعد گاو كشته شده را پيش‏ موسى عليه السلام آوردند و گفتند : اين هم گاو كشته شده ! حالا چه كنيم ؟ ايشان هم فرمود : دمش را به بدن اين مقتول بزنيد0 دم گاو را كه‏ به بدن مقتول زدند خداوند او را زنده كرد0 گفتند : پسر جان قاتلت كيست ؟ گفت : همين پسر عمو0 پسر عمو را كشتند0 اين پسر عمو كه زنده شد سالهاى سال با همسرش زندگى كرد0 بيان اين حكايت‏ از قرآن تنها براى يك كلمه بود كه ميخواستم به‏ شما جوانها بگويم : موسى عليه السلام پس از اين‏ ماجرا با خدا خلوت كرد و عرض كرد : خدايا ! من‏ ميدانم‏0 تو هم ميدانى كه دُم گاو مرده را زنده‏ نميكند بلكه تو خود بودى كه آنرا زنده كردى‏0 ولى چرا هر چه بنى اسرائيل گفتند كه يك گاو ديگر ، قبول نفرمودى‏0 آنوقت بود كه خطاب رسيد : اى موسى ! براى اينكه ما ميخواستيم تا دعاى آن‏ پدر را درباره پسرش مستجاب كنيم‏0

مجموعه سخنرانی
سخنرانی مکتوب

معرفی کتاب

زندگی نامه
تصاویر

درباره ما

ارتباط با ما

 

 

 

صفحه اصلی