" تشرف مولى عبدالحميد قزوينى "

سخنان شهید شیخ احمد کافی (ره) : يكى از كسانيكه‏ به خدمت امام زمان عليه السلام مشرف شده مولى‏ عبدالحميد قزوينى است كه قضيه عجيبى دارد0 ميرزا زين العابدين سلماسى ميگويد : چند تن از اشراف تهران در نجف مهمان من بودند0 صبح‏ چهارشنبه اى بود كه همه با هم به مسجد كوفه و بدان موضعى كه امير المومنين عليه السلام را در آنجا در حين نماز خواندن شهيد كردند ، رفتيم‏0 آنجا نشسته بوديم كه ديدم مولى عبدالحميد قزوينى با يك مشربه آب در دستش و يك سفره نان‏ هم به زير بغلش خيلى بى آلايش و ساده از در مسجد كوفه وارد شد0 مرا كه در آن موضع ديد بطرف‏ من آمد اما تا ديد كه آن چند سرمايه دار دور من‏ نشسته اند رويش را برگرداند و بطرف حرم مسلم بن‏ عقيل رفت‏0 اما من صدايش زدم و گفتم : مولى‏ عبدالحميد ! بفرماييد اينها هم از خودمان‏ هستند0 اين را كه شنيد ، آمد0 بعد از احوالپرسى‏ از او پرسيدم : مولى عبدالحميد ! شما كجا بوديد ؟ گفت : ديشب تا صبح در مسجد سهله بودم ، حالا كه صبح چهارشنبه است به مسجد كوفه آمده ام و از اينجا هم ميخواهم به نجف بروم‏0 پرسيدم : مولى ! چرا شبهاى چهارشنبه به مسجد سهله ميروى ، مگر در آنجا چيزى ديده اى ؟ هيچ نگفت‏0 بعد از اصرار بسيار من ، گفت : زمانى بسيار مقروض بودم آن قدر كه نمى توانستم بدهى هايم را بپردازم و مى‏ ترسيدم كه قبل از اداء دين بميرم و نگران بودم‏ كه در آنصورت در قيامت جواب مردم را چه بدهم‏0 يك روز در حرم حضرت على عليه السلام ناراحت و افسرده نشسته بودم‏0 ديدم طلبه اى كه ميخواست از كنارم بگذرد رو به من كرد و گفت : عبدالحميد قزوينى ! چرا اينقدر ناراحتى ؟ گفتم : راستش‏ خيلى مقروش هستم‏0 گفت : بيخود ناراحتى‏0 كسى كه‏ مهدى عليه السلام را دارد ، چه غمى دارد ؟ ( بخدا راست گفته است‏0 مردم ! مگر عقيده به امام‏ زمان عليه السلام نداريد ؟ مگر ايشان را زنده‏ نمى دانيد ؟ اى گرفتارها ، درمانده ها ، قرضدارها ، مريض دارها ! چرا ماتم گرفته ايد ؟ چرا سرگردانيد ؟ چرا امام زمان عليه السلام را صدا نمى زنيد ؟ ) عبدالحميد قزوينى مى گويد : اين حرف خيلى در من اثر كرد0 از او پرسيدم : حالا ميگويى چكار كنم ؟ گفت : اگر از من ميشنوى‏ چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله برود و به امام‏ زمان عليه السلام متوسل بشو0 من هم بنا به گفته‏ او ، شبهاى چهارشنبه به مسجد سهله ميرفتم‏0 هنوز چهل شب تمام نشده ، خداوند وسايلى برايم فراهم‏ كرد كه توانستم تمام قرضهايم را بپردازم‏0 وقتيكه قرضهايم اداء شد ، تصميم گرفتم كه چهل‏ شب چهارشنبه ديگر هم به مسجد سهله بروم و آنهم‏ فقط براى اين حاجت كه براى يكبار هم شده آقايم‏ را زيارت كنم‏0 تصميمم را عملى كردم‏0 چهلمين شب‏ چهارشنبه با شب اربعين امام حسين عليه السلام‏ مصادف شد0 با خود گفتم : امشب همه به كربلا ميروند 0 خدايا ! اگر من هم به كربلاء بروم ، رديف شب چهارشنبه چهلم بهم مى خورد ، اگر هم به‏ مسجد سهله بروم زيارت اربعين امام حسين عليه‏ السلام از دستم مى رود0 با خود گفتم : اربعين‏ سال ديگر اگر زنده بودم به كربلا مى روم اما شب‏ چهارشنبه چهلم را از دست نمى دهم‏0 اين بود كه‏ شب چهارشنبه به مسجد سهله آمدم‏0 هيچكس نبود0همه به كربلاء رفته بودند0 مسجد خلوت و تاريك‏ بود0 اعمال مسجد سهله را كه انجام دادم بالاى‏ پشت بام غربى قبلى مسجد رفتم بعد هم يك لقمه‏ نان با كمى آب خوردم و خوابيدم‏0 يكى دو ساعت كه‏ گذشت ديدم يكنفر به پايم زد و گفت : عبدالحميد قزوينى ! بلند شدم ببينم كيست كه ديدم مردى عرب‏ است‏0 گفتم : چه ميگويى ؟ گفت : برخيز و اگر ميخواهى شاهزاده را زيارت كنى ، زيارت كن‏0 من‏ گمان كردم كه يكى از شاهزاده هاى عجم را آورده‏ و حالا كه كسى اينجا نيست ميخواهد مرا ببرد و به او نشان بدهد0 گفتم : برو آقا ، من با شاهزاده چكار دارم ؟ ! مرد عرب كه رفت ، من‏ دوباره خوابيدم‏0 يكمرتبه با خودم گفتم : بلند شو از بالاى پشت بام به صحن مسجد نگاه كن ، ببين اين شاهزاده چگونه آدمى است ؟ بلند شدم ، نگاه كردم و ديدم كه در طرف شرقى مسجد آقازاده‏ اى نشسته كه مثل قرص قمر است و چند نفر هم دورش‏ را گرفته اند0 براى بار دوم كه خواستم بخوابم ، يكمرتبه بخود آمدم و گفتم : وقتى من ميخوابيدم‏ همه مسجد تاريك بود ، چطور حالا كاملا روشن شده‏ است ؟ بلند شدم كه باز هم نگاه كنم ولى ديگر كسى را نديدم‏0 - گاهى چهل شب چهارشنبه هم كه‏ ميگذرد ، انسان لياقت لازم را پيدا نميكند -0 باز تصميم گرفتم كه چهل شب چهارشنبه ديگر هم به‏ مسجد سهله بروم‏0 يكى از آن شبها تا اذان صبح در مسجد ماندم‏0 نماز صبح را خواندم‏0 چون در نجف‏ كار داشتم با خود گفتم كه اين يازده كيلومتر را پياده بروم ، زودتر به نجف ميرسم و هنوز هوا تاريك بود كه راه افتادم‏0 مقدارى كه از مسجد سهله دور شدم از پشت سرم صداى پايى شنيدم‏0 وحشت‏ كردم‏0 يكمرتبه دستى به شانه ام خورد0 بيشتر ترسيدم‏0 صدايى شنيدم كه گفت : مولى عبدالحميد قزوينى ! مگر تو نبودى كه ميخواستى با امام‏ زمانت بيعت كنى ؟ گفتم : امام زمانم كجاست ؟ گفت : به پشت سرت نگاه كن ، همان مرد عرب است‏ كه چند گوسفند و بز را پيش انداخته و لباس‏ شبانى به تن دارد0 گفتم : آقا كجا مى رود ؟ گفت‏ : نجف‏0 با خودم گفتم : اگر به نجف برود ، حتما خبرش به گوش شيخ مرتضى انصارى ميرسد0 اگر اين‏ مرجع تقليد با اين آقا بيعت كرد و گفت كه اين‏ امام زمان است ، من هم با او بيعت ميكنم‏0 چند قدمى آهسته رفتم كه يكوقت با خود گفتم : اگر اين مرد امام زمان باشد ، خوب نيست كه جلوى او راه بروم ، بايد برگردم و پشت سرش بايستم‏0 تا رويم را برگرداندم ديگر كسى را نديدم‏0 اين هم‏ مرتبه دوم بود كه آقا را ديدم و ديگر توفيق‏ زيارت امام زمان عليه السلام نصيبم نشد

مجموعه سخنرانی
سخنرانی مکتوب

معرفی کتاب

زندگی نامه
تصاویر

درباره ما

ارتباط با ما

 

 

صفحه اصلی