" نتيجه برخورد مناسب "

سخنان شهید شیخ احمد کافی (ره) :  اسكندر مقدونى پس از  فتوحات بسيار و تصرف ممالك بيشمار ، تصميم گرفت‏ كه به كشور بزرگ چين لشكركشى كند تا بتواند آنجا را نيز تصرف كند0 همين كار را هم كرد و بعد از گذشتن از مرز چين ، يك يك شهرهايش را گرفت تا به پايتخت چين ، پكن رسيد0 لشكريان‏ اسكندر شهر را محاصره كردند و در اطراف آن خيمه‏ زدند0 اسكندر هم براى راه يافتن به شهر محاصره‏ شده و تصرف آن ، با مشاورانش به مشورت پرداخت‏0 در حين مشورت ديد كه پيرمردى ژنده پوش از شهر خارج شد0 اسكندر ، پيرمرد را فرا خواند و از او پرسيد : پيرمرد ! آيا تو " فغفور " را ميشناسى ؟ ( در قديم از پادشاهان چين ، با اين لقب ياد مى كردند )0 گفت : آرى‏0 اسكندر پرسيد : او چگونه لباس مى پوشد ؟ گفت : مثل من‏0 پرسيد : چه‏ سنى دارد ؟ گفت : همسن من است‏0 پرسيد : چه شكلى‏ هست ؟ گفت : همشكل من است‏0 اسكندر پرسيد : نكند كه فغفور ، خود تو هستى ؟ پيرمرد گفت : آرى ، من فغفورم‏0 اسكندر ضمن اينكه از اين پادشاه‏ ژنده پوش پكن ، به شگفت آمده بود ، گفت : پيرمرد ! من ، اسكندر ، فاتح كشورها و شهرهاى‏ بسيار اكنون تصميم به تصرف پكن گرفته ام‏0 پيرمرد خونسرد و آرام گوش مى كرد0 اسكندر گفت : چه ميگويى ؟ حرفى بزن‏0 پيرمرد گفت : در اين فكر بودم كه اين دنيا و هر چه در آن است ، بى دوام‏ است چه رسد به پكن و پادشاهى دو روزه آن‏0 لذا اگر پكن را ميخواهى ، بردار و اگر تو آن را نميخواهى ، ما آنرا برمى داريم‏0 اين كه ديگر به‏ جنگ و خونريزى نياز ندارد0 اگر بنا بر غصه‏ خوردن است ، بگذار كه غصه ماندنيها را بخوريم و نه غصه از دست رفتنى ها را0 اسكندر كه از منطق‏ پيرمرد خوشش آمده بود ، گفت : فغفور ! من به‏ پكن كارى ندارم و شهرهاى ديگر چين را هم رها خواهم كرد اما به شرط آنكه خراج سه سال چين را به‏ من بدهيد0 فغفور گفت : بسيار خوب‏0 اسكندر پرسيد : آيا پرداخت اين مبلغ شما را به درد سر نخواهد انداخت ؟ فغفور گفت : البته ! بايد جارو به دست‏ بگيريم و خزانه را كاملا جارو كنيم و براى‏ اداره مملكت ، از اين و آن وام بگيريم‏0 اسكندر مبلغ را ابتداء به خراج دو سال و بعد هم به‏ يكسال كاهش داد اما فغفور باز هم از پرداخت آن‏ خراج ابراز ناتوانى ميكرد تا بالاخره اسكندر را به گرفتن خراج شش ماه راضى كرد0 پس از اين‏ توافق ، فغفور گفت : جناب اسكندر ! دوست دارم‏ كه فردا براى صرف غذا به نزد ما بيايى‏0 اسكندر پرسيد : به تنهايى ؟ فغفور گفت : نه ، با لشكريانتان بياييد كه آسوده خاطر باشيد0 ما آماده پذيرايى هستيم‏0 فرداى آنروز كه اسكندر با لشكريانش وارد شهر شد ، ناگهان خود را در ميان‏ لشكرى مجهز و عظيم از چينيها ديد0 او كه كاملا خود را باخته بود ، به فغفور اعتراض كرد : پيرمرد ! تو مرا فريب دادى‏0 فغفور گفت : آسوده‏ باش كه فريبى در كار نيست ، فقط من خواستم تا بفهمى كه قدرت جنگيدن با تو را داشتم اما نخواستم كه بخاطر اين دو روزه دنيا ، خونريزى‏ راه بيفتد و بيگناهان بسيارى در اين بين قربانى شوند0 اسكندر كه ديگر آسوده خاطر شده بود ، شادمان به قصر فغفور رفت‏0 بقيه داستان را از زبان خود اسكندر بشنويد0 او ميگويد : وقتى كه‏ ما وارد سالن پذيرايى شديم ، سفره هايى بسيار زيبا را ديديم كه پهن شده و ظرفها و جامهايى از طلا و نقره - كه همگى خالى بودند - بر روى آنها چيده شده بود0 هر چه نشستيم كه كسى از ما پذيرايى كند ، خبرى نشد0 يك مرتبه فغفور به من‏ گفت : بفرماييد0 چرا چيزى ميل نميفرماييد ؟ گفتم : اين ظرفهاى طلايى و نقره اى شما كه خالی ‏از غذا هستند0 طلا و نقره را هم كه نميتوان‏ خورد ، پس ما چه را بخوريم ؟ فغفور گفت : يعنى‏ خوراك شما چيزى غير از طلا و نقره است ؟ گفتم : آرى ، نان و لبنيات و گوشت و 000 ناگهان فغفور پرسيد : مگر نان و گوشت و لبنيات در روم پيدا نميشوند كه تو تا چين هم آمده اى ؟ اينجا بود كه اسكندر ماجرا را فهميد و گفت : فغفور ! اگر هيچ چيز ديگر هم در اين مسافرت بدست نياوره‏ بودم ، همين موعظه تو برايم بس بود0

مجموعه سخنرانی
سخنرانی مکتوب

معرفی کتاب

زندگی نامه
تصاویر

درباره ما

ارتباط با ما

 

 

 

 

 

صفحه اصلی