|
سخنان
شهید شیخ احمد کافی (ره) :
حضرت موسى عليه السلام
پسر عمويى داشت به نام قارون كه ثروت و دارايى
فوق العاده اى داشت0 - خداوند تاكنون به هر
كس هر چقدر هم كه ثروت داده اصلا اسمى از او نبرده
است اما به قارون كه ميرسد ميگويد " ما گنجهايى
به قارون داديم كه جابجايى كليدهايش مردان
نيرومند را خسته مى كرد " حالا ببينيد كه ديگر
چقدر بوده است در بعضى از تواريخ آمده است كه
هشت شتر را فقط از كليدهاى خزانه هايش بار كرده
بودند . روزگارى اين قارون خيلى تهيدست و بيچاره
بود0 امام صادق عليه السلام مى فرمايد : اين
فرد در هر شبانه روز تنها يك بار مى توانست غذا
بخورد چون آنقدر فقير بود كه بيشتر از اين را
نمى توانست تهيه كند0 يكروز بنزد پسر عمويش موسى
عليه السلام آمد و گفت : پسر عمو جان ! مردم
از اينكه يكى از بستگانشان به جايى برسد خوشحال
مى شوند0 ما هم خوشحاليم كه از لحاظ معنوى
به اين مقام والاى پيغمبرى رسيده ايد اما آيا
نبايد ما در زير سايه اين مقام شما فيضى ببريم
؟ موسى عليه السلام فرمود : چه فيضى ؟ قارون
گفت : فقط ميخواهم دو كلمه براى ما دعا كنيد
كه خدا وسعت رزقى به ما بدهد و ما از اين تنگناى
روزى به درآييم ، آخر فقر خيلى به ما فشار
آورده و عرصه را بر ما تنگ گرفته است0خودم
ميتوانم طاقت بياورم ، اما ناله گرسنگى بچه
ها و همسرم مرا اذيت ميكند0 شما دعايى براى ما
بفرماييد تا از اين همه رنج و اندوه فقر نجات
بيابيم0 موسى عليه السلام گفت " چشم " و وقتى
كه براى مناجات به كوه طور رفت، عرض كرد : پروردگارا
! اين پسر عموى من، قارون ، خيلى در فقر
و گرفتارى بسر می برده كمى بيشتر رعايتش بفرما
و جيره اش را بيشتر كن0 خطاب رسيد : اى موسى
! قارون را من خلق كرده ام ، او ظرفيت ثروت
و دارايى ندارد0 موسى عليه السلام عرض كرد : خدايا ! براى تو كه فرقى نميكند0 لطفى
كن و وضع
اين پسر عمويم را عوض كن0 دوباره خطاب رسيد : موسى ! او استعداد ندارد0 خلاصه پس از
اصرار موسى
عليه السلام ، خداوند قبول كرد0 قارون كه براى
كارگرى به جايى رفته بود، همانطور كه زمين را
مى شكافت ، به گنجى رسيد0 گنج را برداشت، رفت
و معامله اى كرد0 پولش ده برابر شد0 وآن باغ
را خريد، به بيست برابر قيمت فروخت و همينطور
يكمرتبه ديد كه از در و ديوار و زمين و آسمان
برايش پول مى بارد ، دشتها ، گوسفندها ، مزارع
، خرمنهاى گندم0 هر كس كه مى ديد، ميگفت : اگر خدا اين ثروت را به من داده بود،
چه خدمتها
كه تا حال براى فقراء كرده بودم0 - تا فقيرند
اين حرفها را مى زنند اما وقتيكه ثروتمند
بشوند، يادشان ميرود ، مثل آن مريضهايى كه
تا روى تخت بيمارستان خوابيده اند ، ميگويند " اگر خوب بشوم هر شب جمعه به
زيارت حضرت معصومه
عليها السلام در قم مى روم " يا گرفتارهايى
كه ميگويند " اگر از اين گرفتارى خلاص
بشوم ، هر شب چهارشنبه به مسجد جمكران ميروم
يا مثلا ديگر احترام پدر و مادر را از دست
نميدهم " و 000 -0 خلاصه ، قارون ثروت فراوانى
بدست آورد اما ناگهان زمان امتحان فرا رسيد0
جبرئيل عليه السلام آمد و گفت : " جناب موسى
! اين حكم زكات است، هر كس كه فلان مقدار گندم
دارد ، بايد مقدارى از آنرا به فقراء بدهد،
هر كه چهل گوسفند دارد بايد يك راس را به فقراء
بدهد و 000 " همينطور موارد ديگرى را هم كه
مشمول زكات مى شد ، برشمرد ، همه مردم زكاتشان
را پرداختند و نوبت به قارون رسيد0 به او
گفتند : آقاى قارون ! هر كه چهل گوسفند داشت ، يكى را به فقراء بخشيد0 شما هم
همينطور عمل كن0
گفت : من نميدهم0 گفتند : اين حق فقراء است ، چرا نمي دهى ؟ گفت : چشم فقير كور !
من زحمت بكشم ، بعد بدهم به او
بخورد0 گفتند : قارون ! تو در آن ايام نداريت
هم زحمت ميكشيدى و شكم خودت را هم نميتوانستى
سير كنى0 خدا بدادت رسيد0 حالا كه بجايى
رسيده اى ميگويى " خودم پيدا كردم ؟ " ؟! باز گفت : من نميدهم0 موسى عليه
السلام گفت : پسر
عمو جان ! يادت هست كه چقدر به من التماس كردى
و گفتى دعايت كنم ؟ يادت هست كه من به
کوه طور رفتم
تا برايت دعا كنم و خدا هم به تو كمك كرد ؟ از اينها گذشته ، من كه براى خودم
نميخواهم ، براى
فقراء ميخواهم0 خودت را بيچاره نكن0 من از كارهاى
خدا ، خبرها دارم ، نگذار كه خدا ورق رابرگرداند0
جبرئيل عليه السلام آمد و گفت : جناب موسى
! يادت هست كه ما گفتيم اين مرد ظرفيت ثروت
را ندارد و اگر به ثروت برسد، خودش را گم ميكند
؟ حالا آنكه فقط چهل گوسفند داشته زكاتش را
داده است، اما اين نميدهد0 به پسر عمويت قارون
بگو كه از چهارصد گوسفند يكى را بدهد0 قارون
باز قبول نكرد0 موسى عليه السلام زكات او را
به يكى از هزار تا رساند اما او همچنان سر باز
مى زد0 در همان ايام قارون دست بكار نيرنگبازى
شد0 او نزد بنى اسرائيل رفت و گفت : شما
هر چه گفتيد ، موسى گوش نكرد اما موسى هر چه
ميگويد شما گوش ميكنيد0 او ميخواهد به بهانه زكات
، پولهايتان را از چنگتان درآورد0 حواستان را
جمع كنيد0 گفتند : قارون ! او كه براى خودش نميگيرد
، براى فقراء ميگيرد ، گفت : بهرحال ميخواهد
كه شما هم فقير شويد، گفتند : نه ، زكات
را بايد داد تا خداوند هم لطفش را شامل حالمان
كند و وضعمان بهتر شود0 زكات حكم خداست نه
حكم موسى0 قارون گفت : من نقشه ماهرانه اى دارم
كه ميخواهم آنرا عملى كنم0 از شما هم كمك نميخواهم
، فقط كارشكنى نكنيد0 پرسيدند : چه نقشه اى
در سر دارى ؟ گفت : خودتان خواهيد فهميد 0 سپس قارون بنزد زن بدكاره اى رفت و
گفت : من هزار
درهم بتو ميدهم ، تو فقط يك كار برايم انجام
بده : وقتى كه پسر عمويم موسى بن عمران در
حال موعظه كردن است ، من از بين جمعيت بلند مى
شوم و سوالى از تو مى پرسم ، تو هم جواب مثبت
بده0 سبيرا قبول كرد0 بنده خدا حضرت موسى عليه
السلام مطابق برنامه روزانه اش در حال تبليغ
بود كه ناگهان قارون از بين جمعيت برخاست و
گفت : پسر عمو جان ! حضرت فرمود بله ؟ گفت :من
و تو پسر عمو هستيم و مثل گوشتى كه به استخوان
چسبيده است ، نميتوانيم از هم جدا بشويم0
اگر براى تو حادثه اى پيش بيايد ، گويا براى
من پيش آمده است و اگر تو بسوزى ، من هم سوخته
ام0 روى اين حساب كه ما پسر عمو هستيم ، من
نميتوانم بعضى از حرفهاى مردم را كه پشت سر تو
مى زنند نشنيده بگيرم0 ديگر جگرم دارد پاره پاره
مى شود0 بگذار كه پرده از روى آنها بردارم و
بگويم0 قارون ادامه داد : اين مردم ميگويند " حرفهايى
كه موسى بن عمران ميزند، مال ما مستمعين
است يا خودش هم بايد به آنها عمل كند "؟ موسى عليه السلام گفت : هر چه من
ميگويم ،خودم
هم بايد عمل كنم0 قارون گفت : مثلا شما مى گوييد
كه نماز بخوانيد0 موسى عليه السلام گفت :خودم
هم بايد بخوانم0 اين گفت و شنود آن دو ،در
مورد چند حكم ديگر از احكام الهى هم همينطور ادامه
يافت تا آنجا كه قارون گفت : مثلا شما مى گوييد
كه زنا نكنيد اما مردم چيزهاى ديگرى از شما
تعريف مى كنند ، پرسيد : چه تعريف مى كنند ؟ قارون گفت : ميگويند كه شما زنا كرده
ايد0 موسى
عليه السلام با ناراحتى پرسيد : من زنا كرده
ام ؟ ! منى كه به زنان و دختران اين مردم حتى
نگاه هم نميكنم ! قارون گفت : بله0 موسى گفت
: حتما براى آنچه كه ميگويند شاهد هم دارند0
در همين موقع قارون صدا زد : سبيرا ! زن بلند
شد و گفت : بله ؟ پرسيد : تو به من نگفتى كه
پسر عمويت موسى آمده و با شخص من زنا كرده است
؟ برخلاف انتظار قارون ، زن گفت : نخير ، من
كى چنين حرفى زده ام ؟ و شروع به توبه كرد و گفت
: من نميدانم چرا اين قارون ميخواهد كه اين وصله
را به پيغمبر خدا بزند0 اى مردم ! موسى با من
زنا نكرده است0 آنوقت به قارون گفت : هزار درهم
تو را هم نميخواهم ، آن را پس بگير0 دل موسى
عليه السلام از آن تهمت شكست و گفت :خدايا
! هر كه به من بگويد " خوبى " يا " بدى " مرا
نميشناسد و نه از خوبيم آگاه است ، نه از بديم،
اما تو كه مرا ميشناسى0 اى خدا ! من براى خدمت
به دين تو تا بحال هر گونه سختى كشيده بودم
اما هرگز كسى نسبت زنا به من نداده بود0بر
همه سختيها صبر كردم ، آيا حالا هم كه مرا به
زنا نسبت ميدهند صبر كنم ؟ آخر چقدر صبر كنم ؟ اينجا بود كه خطاب رسيد : اى موسى !
ناراحت نشو0
اين همان قارونى است كه نزديك بود از گرسنگى
بميرد و ما گفتيم كه صلاح نيست او ثروتمند
بشود0 حالا ديدى ثروتمند شدن قارون چه زيانهايى
داشت ؟ اكنون دواى اين درد يك نفرين است0
همانطور كه با يك دعا كارش درست شد ، با يك
نفرين هم بدتر از اولش خواهد شد0 موسى ! ما زمین
را در اختيار تو قرار داديم ، قارون را نفرين
كن0 - از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم
روايت شده كه فرموده است : اتق من غضب الحليم
، از به خشم آمدن فرد بردبار بپرهيزيد0 موسى
عليه السلام خيلى صبر كرده ولى حالا به اوج
غضب رسيده است -0 موسى عليه السلام هم نفرين
كرد : يا ارض خذيه : اى زمين ! بگير قارون
را0 قارون همانطور كه ايستاده بود ، يك مرتبه
ديد كه زمين زير پايش نرم شد و تا مچ پا به
زمين فرو رفت0 فرياد " پسر عمو جان ! " از او
بلند شد اما فايده اى نداشت0 هر چه التماس كرد،
كسى گوش نداد0 دوباره موسى عليه السلام گفت
" يا ارض خذيه : اى زمين ! بگيرش " و اين بار
قارون تا زانو به زمين فرو رفت0 هفتاد مرتبه
قارون التماس كرد و گفت " غلط كردم ، حق با
توست، تو پاكى، تو پاكدامنى " اما موسى عليه السلام
از او نگذشت تا آنكه تمام بدن قارون در زمين
فرو رفت و او به هلاكت رسيد0 موسى عليه السلام
با خود گفت : اين مردم دهانشان لجام ندارد
، ممكن است بگويند " موسى نفرين كرد كه قارون
هلاك شود تا خودش به ثروت قارون برسد "0پس
گفت : خدايا ! به عزت و جلالت قسمت ميدهم كه تمام
ثروت قارون از گاو و گوسفند و گندم و جو گرفته
تا طلا و نقره را هم همراه خودش به زمين فرو
ببرى0 حتى يك سوزن هم از ثروت قارون روى زمين
نماند تا دهان مردم بسته شود0 پس از اين قضيه
چنان وحشتى ثروتمندان را فرا گرفت كه ديگر جرات
نداشتند تا زكات خدا و حقوق واجب فقراء را ندهند0
بعدا خداوند به موسى عليه السلام خطاب فرمود
: اى موسى ! قارون هيچ نداشت ، تو از ما خواستى
و ما هم به او ثروت آنچنانى داديم0 مست و
ديوانه شد و به تو نسبت زنا داد0 تو نفرين كردى
، ما هم قارون و ثروتش را از بين برديم0 حالا
سخنى با تو داريم و آن اينكه : ما قارون را
دوست نداشتيم چرا كه او بسيار بد كرد اما همين
قارون وقتيكه به زمين فرو مى رفت ، هفتاد بار
صدا زد " يا موسى ! يا موسى " چرا به او اعتناء
نكردى ؟ به عزت و جلالم قسم ، همين قارون
كه آنقدر بد كرد تا ما او را به زمين فرو برديم
اگر بجاى اينكه هفتاد بار تو را صدا بزند،
يكبار ميگفت " يا الله " و مرا صدا مى زد، من نجاتش داده بودم0 |