|
سخنان
شهید شیخ احمد کافی (ره) :
يك روز حضرت
عيسى عليه السلام
با
تعدادى از حواريون از جايى ميگذشت كه ناگهان زمين
شكافته شد و گنجى نمايان شد0 - يكى از معجزات
عيسى عليه السلام اين بود كه اگر از جايى
ميگذشت كه در آنجا گنجى وجود داشت، زمين شكافته
مى شد ، آن گنج خودش را عرضه ميكرد و ميگفت
: من در اختيار شما هستم0 براى مقتداى عيسى
يعنى حجة بن الحسن العسكرى صلوات الله عليه
هم همين وضع تكرار خواهد شد يعنى هر جا كه امام
پاى مباركش را بگذارد، اگر زمين آنجا گنجى داشته
باشد آنرا در طبق اخلاص گذاشته به پاى امام
خواهد ريخت -0 تا اطرافيان عيسى عليه السلام
چشمشان به طلا و جواهر افتاد ، پايشان سست
شد0 - بعضى ها دين دارند اما فقط تا وقتيكه چشمشان
به بعضى از پولها نيفتاده باشد -0 عيسى عليه
السلام فرمود : چرا نمى آييد ؟ گفتند : آقا
! اين همه طلا و جواهر اينجا هست ، خوبست كه
مقدارى از اينها را برداريم0 عيسى عليه السلام
هر چه به رفتن اصرار كرد ، فايده اى نداشت0
بالاخره فرمود : شما همينجا بنشينيد تا من
بروم و گنجى بهتر از اين براى شما بياورم ، گفتند
: بفرماييد ! عيسى عليه السلام آمد تا به شهرى
رسيد0 در آن شهر درب خانه اى را كوبيد0 پيرزنى
از پشت در پرسيد : كيست ؟ عيسى عليه السلام
فرمود : من در اين شهر غريبم0 اگر ممكن است
امشب را به من اجازه بدهيد كه در منزلتان بخوابم0
گفت : نمى شود0 فرمود : چرا ؟ گفت : چون
رسم حاكم ما اينست كه اگر غريبه اى وارد شهر
بشود، گردنش را مى زند0 عيسى عليه السلام فرمود
: او حتما اينكار را درباره كسانى كه در حكومتش
آشوبگرى كنند انجام مى دهد ، اما من موى دماغش
نيستم0 بگذار هر ظلمى كه ميخواهد ، انجام دهد0
پيرزن گفت : بسيار خوب، تشريف بياوريد0عيسى
عليه السلام وارد خانه شد0 آن پيرزن پسرى داشت
كه خاركن بود0 آن روز هم او خارهايش را به بازار
برده ، فروخته و نان و گوشتى تهيه كرده بود
كه به خانه آمد0 به خانه كه رسيد متوجه شد كه
مادرش مدام به يكى از اطاقها رفت و آمد دارد، لذا پرسيد : مادر ! كسى آنجاست ؟ گفت
: بله ، مهمان
محترمى داريم0 تو برو او را از تنهايى در بياور
تا من هم غذايى بپزم0 پسر در حاليكه نمى دانست
كه مهمانشان حضرت عيسى عليه السلام است، به
اطاق رفت0 حضرت نگاهى به چهره پسر كرد و فرمود
: پسر جان دردى دارى و نميخواهى به كسى بگويى
؟ گفت : نخير0 فرمود : مرا كه مى بينى ، هم
طبيبم هم قيافه شناس0 درد را از طبيب پنهان نكن
كه من با يك نگاه به تو مى فهمم كه چه مشكلى
دارى0 پسر پيش مادرش آمد و ماجرا را گفت0 مادر
هم گفت : خوب اگر دردى دارى به او بگو ، شايد
خدا او را فرستاده تا درد تو را درمان كند و
ما را هم به اين ترتيب خوشحال كند0 پسر پيش مهمان
ناشناس برگشت0 عيسى عليه السلام فرمود : بسيار
خوب ، حالا ديگر دردت را بگو0 پسر گفت : آقا
! چون پدر من خاركن بوده ، من هم شغل او را پيشه
ساخته ام و خاركنى ميكنم0 روزى در بيابان با
دوستانم مشغول كار بودم كه از دور گرد و غبارى
به چشمم خورد0 سوارانى بودند كه محمل هايى
را همراهى ميكردند0 پرسيدم : اينها كه هستند
؟ گفتند : ميخواهند كوكبه جلالت مآب دختر سلطان
را براى تفريح به فلان جا ببرند0 اتفاقا وقتيكه
ميخواستند از پيش ما بگذرند ، دختر پرده محمل
را كنار زد و نگاهى به بيرون انداخت0 آن دختر
آنقدر زيبا بود كه تا چشم من به او افتاد، علاقه
و محبت فوق العاده اى از او به دل گرفتم0از
همان موقع است كه بيچاره شده ام، آخر دختر سلطان
كجا و من خاركن كجا؟ ! حالا كه من دردم را
گفتم شما چكار ميتوانى بكنى ؟ عيسى عليه السلام
فرمود : پسر جان ! بخودت مى بينى فردا شب
به دختر سلطان برسى ؟ گفت : مى دانم، چون شما
فردى فهميده هستى و در ضمن امشب مهمان ما شده
اى، ميخواهى چيزى بگويى كه ما را خوشحال كنى
وگرنه همانطور كه قبلا هم گفتم " دختر سلطان
كجا و من خاركن كجا " ؟ ! عيسى عليه السلام
فرمود : در برنامه ما هرگز خلاف واقع، مطرح
نيست0 آنچه بگويم، همان خواهد شد0 بالاخره شام
را خوردند و خوابيدند، صبح كه شد، پسر وسايلش
را برداشت كه به صحرا برود0 عيسى عليه السلام
پرسيد : كجا ميروى ؟ پسر گفت : به صحرا، براى
خاركنى0 عيسى عليه السلام فرمود : كمى صبر كن0
با همين لباسهاى خاركنى به كاخ حاكم برو0 اگر
سربازهاى محافظ قصر جلوى تو را گرفتند، بگو " من ميخواهم به حضور شخص سلطان
برسم " و به هر طريق
ممكن، خودت را به سلطان برسان0 سلطان خواهد
پرسيد : چكار دارى ؟ به او بگو : به خواستگارى
دخترت آمده ام0 آنوقت هر چه گفت، بيا و
آنرا به من بگو 0 پسر پيش خودش گفت : مى رويم،
يا مى شود يا نمى شود0 اگر شد كه بسيار خوب
است، اگر هم نشد، چون گذشته به خاركنى مشغول
مى شوم0 بعد با اين فكر به سوى كاخ رفت0 نزديك
كاخ كه رسيد، سربازها جلويش را گرفتند0 گفت
: حرفى دارم كه بايد به خود شاه بگويم0 بعد از
چند ساعت معطلى، خبر را به پادشاه رساندند و او
هم اجازه داد كه پسر بحضورش برسد0 پسر با لباسهاى
خاركنى در آن كاخ باشكوه بحضور شاه رسيد0
سلطان در حاليكه به بالش تكيه داده بود، با
خود فكر كرد كه اين پسر با ما چكار خصوصى دارد؟
لذا پرسيد : پسرك ! چه ميخواهى ؟ گفت : قربان
! براى خواستگارى دخترتان آمده ام0 سلطان ابتدا
تعجب كرد ولى ناگهان اين فكر به ذهنش خطور
كرد : ( سلطان ! تا توانى دلى بدست آور دل شكستن
هنر نمى باشد ) چرا دلش را بشكنم ؟ بگذار سنگ
بزرگى پيش پايش بيندازم كه نتواند بردارد، گفت
: مگر مجانى مى شود ؟ ! پسر گفت : چه مى خواهيد
؟ سلطان گفت : يك طبق جواهر0 پسر اين را كه
شنيد، به خانه برگشت و به عيسى عليه السلام گفت
: قربان ! هر چه شما گفتيد ما انجام داديم0 اما حالا حاكم يك طبق جواهر از ما
ميخواهد0عيسى
عليه السلام فرمود : مانعى نيست، شما طبقش را
بياور0 پسر طبق را آورد0 عيسى عليه السلام هم
مقدارى سنگريزه روى طبق ريخت و آنگاه رو به آسمان
كرد و گفت : خدايا ! گوهر را هم تو گوهر كرده
اى، پس ميتوانى اين سنگريزه ها را هم گوهر كنى0
ناگهان تمام سنگريزه ها به جواهرات گرانقيمتى
مبدل شدند0 پسر پارچه اى روى طبق كشيد،
آن را روى سرش گذاشت و به طرف كاخ آمد0سربازها
گفتند : چكار دارى ؟ پسر گفت : به سلطان
بگوييد كه آن پسر طبقى را كه فرموده بوديد،
آورده است0 سلطان تا اين را شنيد، پسر را
به داخل فراخواند0 پسر با طبق پر از طلا وارد
شد0 سلطان ديد كه يك دانه از آن جواهرات را
هم در خزانه خود ندارد0 گفت : پسر جان ! يك طبق
كم است، بايد پنج طبق بياورى0 گفت " چشم " و
نزد عيسى عليه السلام برگشت0 آن حضرت دوباره به
اذن خدا آنقدر سنگريزه ها را تبديل به طلا كرد
تا پنج طبق جواهر درخواستى حاكم به دستش رسيد0
سلطان اين وضع را كه ديد، شمشيرش را از غلاف
كشيد، روى زانويش گذاشت و گفت : پسر جان ! مطلبى
را از تو مى پرسم، يا راست مى گويى يا گردنت
را ميزنم0 بگو بدانم تو گنجى پيدا كرده اى
؟ پسر گفت : نه0 سلطان پرسيد : پس اين جواهرات
را از كجا مى آورى ؟ پسر قصه مهمان ناشناس
را تعريف كرد0 سلطان كه فهميد آن مرد عيسى
عليه اسلام است، گفت : پسر جان ! برو مهمانت
را به اينجا بياور تا دخترم را برايت عقد
كند0 پسر رفت و عيسى عليه السلام را آورد0 دختر
حاكم را براى پسر خاركن عقد كردند و به همين
مناسبت به تمام مردم شهر شام مفصلى دادند يكى
دو ساعت پس از اينكه عروس و داماد به حجله رفتند،
سلطان گرفتار دل دردى شد كه منجر به مرگ او
شد0 خبر مرگ او را بدخترش رساندند0 پس از انجام
مراسم بخاك سپارى و سوگوارى سلطان مردم جمع
شدند تا جانشينى براى او انتخاب كنند0 همه به
اين نتيجه رسيدند كه پسر خاركن را كه ديشب شب
داماديش بوده است، بجاى پدر زنش بر تخت سلطنت
بنشانند0 روز بعد عيسى عليه السلام به كاخ
آمد، رو به سلطان جديد كرد و فرمود : امرى نداريد
؟ ! پسر خاركن از تخت سلطنت پايين آمد و گفت
: من تا بحال شما را نميشناختم0 من سلطان نيستم
و هنوز يادم نرفته كه خاركن هستم0 هنوز خود
را گم نكرده ام0 - اگر بجايى رسيدى و دوستان
سابقت را فراموش نكردى، مردى ! - آنگاه پسر
از عيسى عليه السلام پرسيد : من سوالى از شما
دارم و آن اينكه كسى كه به يك شبانه روز دختر
سلطان را عروس خاركنى و آن خاركن را هم سلطان
مملكتى ميكند ، چرا خودش نان جو ميخورد ؟ عيسى
عليه السلام فرمود : پسر جان ! دنيا وفا ندارد0
پسر پرسيد : چطور وفا ندارد ؟ عيسى عليه السلام
فرمود : ببين كه ديروز كجا بودى و امروز كجا
هستى ( و سلطان كجا بود و امروز كجاست )، همين
دليل بيوفايى دنياست0 عيسى عليه السلام از پسر
خداحافظى كرد كه برود ولى پسر گفت : من هم با
شما مى آيم، دنيا وفا ندارد0 عيسى عليه السلام
دست پسر را گرفت و بنزد شاگردانش برد كه كه
كنار آن گنج نشسته بودند و دل نمى كندند، سپس
فرمود : اين جوان همان گنجى است كه از اين گنج
بهترست0 اگر انسان از گنج بگذرد، ارزشش از گنج
بيشتر مى شود0 امام صادق عليه السلام مى فرمايد
: اين جوان بجايى رسيد كه وقتى انشاء
الله
فرزندم مهدى عليه السلام بيايد، عيسى عليه السلام
از آسمان چهارم با عده اى مى آيد كه پشت سر
آن حضرت نماز بخواند0 يكى از آنهايى كه با عيسى
عليه السلام مى آيد، همين پسر خاركن خواهد بود0 |